تبليغاتX
سترگ آسمانی
زندگی یک همیشه سکوت

 

تمام سالهای داشتن تو

بی صدایی قایم باشکی است

که تا هشت را شمرده است

و من هشت هفته است که شاعر شده ام

و همه ظرافت تو را می فهمم

حتی لرزش صدا در ته گلویی که عشق را می ماند

من پشت پلک هایت را قدم زدن نشسته ام

من پشت پلک هایت را قدم زدن گیر کرده ام

و باور نمی کنم که لیلی و ابن ملجم هر دو بر من یک کار می کنند

هر دو چشمانم را می بندند

دختری سه ساله می شوم

که ۷۷ مشق های ریاضی را دو کلاغی قشنگ می بیند

تا بیست شمرده شده

من بیست و یک ساله شدم

و تو جا ماندی

یکسال بی صدایی رد پایت

می پرسم از تو

موهایت بلوند ، چشمانت روشن

واژۀ دیگریست ؟؟!!!!!

 به قلم:  فاطمه توکلی      | لینک  | 


ساده تر که بگویم :
در ذهن ِ بی کسی ام نشسته بودی که بمانی
و نگاهت هم لب طاقچه 
حالا رسیده بودم به نگاهت

این زن ؛
تنها شبی است یا شبحی شبیه به تو
هنوز نرسیده
اول همین گناه پنهانی
گره زده می شوم به آیه هایی که سوگند یاد می کنند
انگار به رسیدنی مجبورم که تو رفته باشی
تویی که هنوز ساعت های نرسیده ای را کوک می کنی
و اصلا خودت هم نرسیده برمی گردی
که اصلا که هیچ دلبسته نبوده باشی

و این مرد که پشت دستش را مهر کرده تا پنجره نباشد
زیر شیروانی باران پوشیده
که بند بیاید پشت اتاقت

شاید این زن که ساق پاهایم را خشکیده بود
برای آبیاری دیر می آمد
وقلم ها که شکسته بودند،       داد می زدند : مریم !!!
                                                              و همه چیز واژگون می شد .



 به قلم:  فاطمه توکلی      | لینک  |